روایت دایی ماکان از چهار ماه چشمانتظاری و فقدان کامل در پی حادثه
روایت دایی ماکان از چهار ماه چشمانتظاری و فقدان کامل در پی حادثه
چهار ماه از نهم اسفندماه در میناب میگذرد و در این مدت، سنگ سفید در گلزار شهدای این شهر شاهد عکس ماکان است، اما زیر آن خاک خالی است. در حالی که دیگر شهدای کوچک مدرسه شجره طیبه در خانههای خود جای گرفتهاند، سهم ماکان تنها یک قاب عکس و لنگه کفشی خاکستری است که قرار بود در زنگ ورزش بپوشد. هیچ اثری از او باقی نمانده است و تن نحیف و کودکانهاش در اثر حمله مستقیم دشمن، پر کشید.

حمزه راهینژاد، دایی ماکان، در کنار مزار او نشسته و به عکس خندان پسرش نگاه میکند. او درباره وضعیت پسرش میگوید: «وقتی خبر شدیم که هیچ اثری از ماکان پیدا نشده، دنیا بر سرمان آوار شد. خبر اصابت مستقیم موشک به بدن او باورپذیر نیست. ماکان، آن کودک شیرینزبان و عزیز، حالا حتی یک نشانه ندارد. شب قبل از حادثه، وقتی از حسینیه بازگشت، چشمانش میلرزید و میگفت فردی را دیده که قد بلند، لباس سفید و سری نداشت.»
زندگی کوتاه ماکان سرشار از شادی و خنده بود، اما شب قبل از حادثه، اتفاقی عجیب رخ داد. او در حسینیه، در میان دیوارها، رازی را دید که فقط چشمان معصومش توانست آن را ببیند. همسایهای او را دیده بود که از حسینیه فرار کرد و به بیرون دوید، در حالی که میگفت کسی سر به تن ندارد. مادرش او را آرام کرد و شب به پایان رسید، اما صبح روز بعد، ماکان خواست کنار مادرش باشد و لقمهاش را از دستان او بگیرد. هنگام رفتن، نگاه آخرش را انداخت و بوسهای فرستاد، و دیگر اثری از او باقی نماند.
مدرسه شجره طیبه، که باید محل پرورش استعدادهای کودکانه بود، در یک لحظه به ویرانهای تبدیل شد. خانوادهها در آن روزها، غم عمیقی را تجربه کردند، اما برای خانواده ماکان، عمق فاجعه بسیار بیشتر بود. پس از انفجار، پدر و مادر او در اصفهان بودند و داییاش در نبود پدر و مادر، شبها در گلزار شهدا مراقب او بود. او درباره وضعیت پسرش میگوید: «وقتی خبر اصابت موشک به مدرسهمان را شنیدم، دلم شور افتاد و به سمت مدرسه رفتم. برادر ماکان، که در مدرسهای دیگر بود، از طریق گوشیاش خبر را دریافت کرد و قصد داشت برود و ماکان را ببیند، اما انفجار اصلی رخ داد و او هم از مدرسه بیرون زد. من خودم را به محل رساندم، اما آنجا دیگر مدرسه نبود، میدان جنگ بود. تا صبح، خاک را کنار میزدم و تکههای بدن بچهها را جمع میکردم، هر تکهای که پیدا میکردم، با ترس و لرز نگاه میکردم.»
منبع: منبع خبر
دیدگاهتان را بنویسید